یک هدف مناسب دارای ویژگی‌های خاصی است و از معروفترین تکنیک‌ها در هدف‌گذاری تکنیک SMART است.

S به نمایندگی از کلمه‌ی Specific

M به نمایندگی از کلمه‌ی Measurable

A به نمایندگی از کلمه‌های Achievable یا Attainable

R به نمایندگی از کلمه‌ی Relevant

T هم به نمایندگی از کلمه‌ی Time-bound

هر یک از این پنج ویژگی در مدل هدف گذاری اسمارت به این شرح است:

وقتی می‌گوییم Specific یعنی…

باید به شکل روشن و شفاف و کاملاً واضح، هدف خود را بیان کنیم. این‌که بگوییم «می‌خواهم زندگی سالم‌تری داشته باشم» یک هدف Specific نیست. اما این‌که بگوییم «می‌خواهم دیگر نوشابه‌های قنددار و گازدار مثل کوکا و پپسی را نخورم (یا کمتر بخورم)» یک هدف مشخص و شفاف است.

 

وقتی می‌گوییم Measurable یعنی…

هدف باید قابل اندازه گیری باشد و معیار و روش اندازه‌گیری و سطح مطلوب آن هم مشخص شود.. اگر بگوییم می‌خواهیم فروش‌مان رشد کند، هدف‌گذاری عددی و کمّی انجام نداده‌ایم. بهتر است بگوییم: «می‌خواهیم فروش‌مان ۲۵٪ رشد کند.»

هم‌چنین به جای این‌که بگوییم «امسال می‌خواهم بیشتر از سال قبل کتاب بخوانم» بهتر است بگوییم: «امسال می‌خواهم ماهانه ۱۰۰ صفحه کتاب بخوانم.»

 

وقتی می‌گوییم Achievable یعنی…

باید هدف‌ ما واقع‌بینانه و قابل دستیابی باشد. این به معنای هدف‌گذاری بسیار ساده نیست. اتفاقاً خوب است هدف‌ها را به شکلی تعریف کنیم که کمی ما را به چالش بکشند.

مثلاً اگر فکر می‌کنیم به سادگی می‌توانیم ماهی ۲ کیلوگرم از وزن خود کم کنیم، شاید ۲/۵ یا ۳ کیلوگرم کاهش وزن هدفی مناسب‌تر باشد. اما ۲۰ کیلوگرم کاهش وزن در ماه برای بسیاری از ما واقع‌بینانه و قابل‌دستیابی نیست.

یا این‌که اگر فکر می‌کنیم نمی‌توانیم روزی یک ساعت برای تمرین‌های ورزشی وقت بگذاریم، بهتر است از همان ابتدا ۳۰ دقیقه یا حتی کمتر را در نظر بگیریم. هدف‌مان به اندازه‌ای باشد که احساس کنیم با تلاش و کوشش و صرف انرژی می‌توانیم به آن برسیم.

 

وقتی می‌گوییم Relevant یعنی…

باید هدف هر کسی واقعاً به «خود او» و «دغدغه‌های او» مربوط باشد و البته باید با هدف‌های دیگر هم سازگار باشد.

بسیاری از هدفگذاری‌های ناموفق از این نکته نشأت می‌گیرند که هدف تعیین‌شده، هدف خود ما و دغدغه‌ی خود ما نیست. فرد دیگری به شکل مستقیم یا غیرمستقیم برای ما هدف تعیین کرده است.

مثلاً فرض کنید یک نفر به عنوان منتور به شما می‌گوید که باید هر ماه حداقل در دو رویداد شبکه سازی شرکت کنید تا دوستان تازه‌ای به دست بیاورید و شبکه‌ی ارتباطی شما گسترش یابد.

تا زمانی که این هدف، واقعاً هدف خودتان نباشد و گسترش شبکه‌ی دوستی را به عنوان یک «نیاز»  نپذیرفته باشید، چنین هدفی برای شما Relevant نیست و احتمالاً بعداً هم انگیزه‌ای برای پیگیری آن نخواهید داشت.

وقتی می‌گوییم Time-bound یعنی…

باید مشخص باشد که این هدف قرار است در کدام بازه‌ی زمانی محقق شود.

فرض کنید شما سال گذشته ماهی ۱۰ تا ۲۰ صفحه کتاب می‌خوانده‌اید یا روزی ۱۵ دقیقه نرمش می‌کرده‌اید. اگر هدف امسال شما مطالعه‌ی ماهانه ۱۰۰ صفحه کتاب یا ۴۵ دقیقه نرمش است، باید مشخص کنید که چه زمانی و به شکلی به این هدف‌ها می‌رسید.

آیا قرار است از همین روز نخست و ماه نخست به این عددها برسید؟ آیا قرار است آخر سال به این عددها رسیده باشید؟ آیا مشخص است که شش ماه بعد دقیقاً وضعیت مطالعه یا نرمش شما چگونه است؟

همین نکته را می‌توان درباره‌ی افزایش فروش هم مطرح کرد این‌که «هدف ما رشد سی درصدی است» ناقص است. ۳۰٪ رشد را تا چه زمانی می‌خواهید؟ شش ماه بعد؟ نُه ماه بعد؟ یک سال بعد؟

فرض کنیم گفتید یک سال بعد. آیا باید تا شش ماه بعد فروش حداقل ۱۵٪ رشد کرده باشد؟ یا قرار است در نُه ماه نخست ۱۵٪ رشد کنید و انتظار دارید ۱۵٪ باقیمانده در فصل پایان سال محقق شود؟

پیام بگذارید